مقدمه
در ژوئن ۲۰۲۶، سایمون اند شوستر کتابی غیرداستانی را روانهی بازار کرد که کمتر از یک ماه پس از انتشار، به یکی از جنجالیترین آثار سیاسیِ سال تبدیل شد. Regime Change: Inside the Imperial Presidency of Donald Trump حاصل همکاری دو خبرنگار سرشناس، مگی هابرمن از نیویورک تایمز و جاناتان سوان از اکسیوس، است که بر پایهی بیش از هزار مصاحبه با مقامات ارشد، کارکنان کاخ سفید و نزدیکان به حلقهی دروندولت، تصویری بیپرده از دومین دورهی ریاستجمهوری ترامپ ترسیم میکند. عنوان کتاب – «تغییر رژیم» – اشارهای دوپهلو دارد: هم به تصمیم ترامپ برای آغاز جنگ با ایران، و هم به دگرگونیِ بنیادینِ ساختار قدرت در خود آمریکا. آنچه این کتاب را از انبوه خاطراتنوشتههای سیاسی متمایز میسازد، افشای جزئیاتِ محرمانهی جلساتِ بحران در «اتاقِ وضعیت» (Situation Room) و نیز ادعای عجیبِ ترامپ مبنی بر اینکه «از استالین و هیتلر قدرتمندتر» است. در این مقاله، نهتنها به مرورِ مهمترین افشاگریهای کتاب میپردازیم، بلکه هر یک را در بسترِ تاریخِ سیاسیِ آمریکا و نظریههای روابطبینالملل واکاوی میکنیم تا نشان دهیم چگونه «ریاستجمهوریِ امپراتوری» میتواند نهادهای دموکراتیک را از درون تهی کند.
۱. جلسات محرمانهی پروندهی اپستین؛ وقتی بحرانِ مدیریتی، بحرانِ مشروعیت میآفریند
یکی از انفجاریترین بخشهای کتاب، روایتِ جلساتِ تیمِ مدیریتِ بحرانِ کاخ سفید در غیابِ خودِ ترامپ است. در ۱۷ ژوئیهی ۲۰۲۵، جلسهای در اتاقِ وضعیت برگزار شد که در آن معاونرئیسجمهور، جیدی ونس (بهعنوان رئیس جلسه)، دادستانِ کلِ معاون، تاد بلانش (رئیسکارکنان)، سوزی وایلز (دبیرِ مطبوعاتی)، کارولین لویت، و استیون چونگ (مدیرِ ارتباطات) بهصورت فیزیکی، و پام باندی (دادستان کل) و کش پاتل (مدیر افبیآی) از راهِ دور حضور داشتند. پیشنهادِ ونس برای مصاحبهی تاکر کارلسون با گیسلین مکسول – به امید اینکه او ترامپ را از هرگونه ارتباطِ نادرست با جفری اپستین مبرا کند – با مخالفتِ شدید مشاوران حقوقی روبهرو شد. دیوید وارینگتون و تاد بلانش هشدار دادند که مکسول قطعاً در ازای مصاحبه، عفو یا تخفیفِ حکم را طلب خواهد کرد، و استیون چونگ تأکید کرد که عفوِ یک قاچاقچیِ دخترانِ نوجوان برای افکارِ عمومی غیرقابلقبول است.
این صحنه، یادآور بحرانِ واترگیت در ۱۹۷۳ است؛ زمانی که جلساتِ پنهانیِ کاخ سفید در غیابِ نیکسون به تخریبِ نظاممندِ اعتمادِ عمومی انجامید. در هر دو مورد، تلاش برای «مدیریتِ روایت» جایگزینِ مدیریتِ واقعیِ بحران شد. تفاوتِ مهم در اینجا، نقشِ رسانههای اجتماعی و اقتصادِ توجه است که هرگونه درزِ اطلاعات را با سرعتی بیسابقه به موجی از خشمِ عمومی تبدیل میکند. از منظرِ علومِ سیاسی، این روایت نشان میدهد که چگونه نهادهای اجرایی، در غیابِ نظارتِ موثرِ کنگره و افکارِ عمومی، به حلقههای بستهای از وفاداران تبدیل میشوند که اولویتِ آنها نه حلِ مسئله، که «بقایِ سیاسیِ رهبر» است. کتاب بهصراحت از انتقالِ مکسول به زندانی با کمترین سطحِ امنیتی (با نامِ غیررسمی «کلاب فد») خبر میدهد که در نقضِ آشکارِ آییننامهی سال ۲۰۱۹ وزارت دادگستری صورت گرفت – نمونهای کلاسیک از «سیاستِ مجازاتِ گزینشی» که در ادبیاتِ حقوقی و سیاسی، نشانهی تضعیفِ حاکمیتِ قانون شمرده میشود.
۲. تصمیم برای جنگ با ایران؛ امپریالیسمِ نوین یا ریسکپذیریِ راهبردی؟
کتاب با استناد به مصاحبههای متعدد، از «تصمیمِ ترامپ برای آغازِ جنگ با ایران» بهعنوان یک نمونهی بارز از سیاستِ خارجیِ مبتنی بر غریزه و نه تحلیلِ راهبردی یاد میکند. آنچه در این بخش جلبِ توجه میکند، نبودِ هرگونه مشورتِ جدی با کنگره یا متحدانِ سنتیِ آمریکا در اروپا و خاورمیانه است. این رفتار، یادآورِ جنگِ ویتنام در دوران جانسون و نیکسون است که در آن «نظریهی دومینو» و «ترس از عقبنشینیِ شرمآور» جایگزینِ ارزیابیِ عینیِ هزینه–فایده شد. اما جنگِ پیشنهادیِ ترامپ با ایران، از جهاتی خطرناکتر از ویتنام است: ایران دارای شبکهای از نیابتیهای منطقهای (از لبنان تا یمن) است که هرگونه درگیریِ محدود را به سرعت به یک جنگِ فرسایشیِ چندجبههای تبدیل میکند – پدیدهای که در نظریهی «بازیگرانِ غیردولتی» در روابطبینالملل، به آن «معضلِ تقارنناپذیری» میگویند.
از منظرِ واقعگراییِ تهاجمی (میرشایمر)، تصمیمِ ترامپ را میتوان تلاشی برای «تغییرِ موازنهی قدرت» در خلیجفارس تفسیر کرد، اما فقدانِ یک «استراتژیِ خروج» و نادیدهگرفتنِ پیامدهای بلندمدت – مانند ظهورِ گروههای افراطیِ جدید یا افزایشِ قیمتِ نفت – نشان میدهد که این تصمیم بیش از آنکه راهبردی باشد، «واکنشی» به فشارهای داخلی (از جمله پروندهی اپستین و کاهشِ محبوبیت) بوده است. کتاب با افشای جزئیاتِ جلساتِ شورای امنیتِ ملی در این خصوص، تصویرِ یک کاخ سفیدِ منزوی را ترسیم میکند که مشاورانِ نظامیِ حرفهای را به حاشیه رانده و به تحلیلهایِ خوشبینانهی یک حلقهی کوچک از وفادارانِ سیاسی تکیه دارد – همان آسیبی که ریچارد روملت در کتابِ «استراتژیِ خوب، استراتژیِ بد» از آن با عنوانِ «ناتوانی در مواجهه با چالش» یاد میکند.
۳. «قدرتمندتر از استالین»؛ حبابِ خودشیفتگی در برابر واقعیتِ قدرت
شاید عجیبترین بخشِ کتاب، روایتِ مصاحبهی هابرمن و سوان با ترامپ در مارس ۲۰۲۶ باشد. او به خبرنگاران سندی دو صفحهای نشان داد که ادعا میکرد «توسط یک مورخ» نوشته شده و در آن ترامپ را قدرتمندتر از آتیلا، چنگیز، ناپلئون، استالین، مائو و هیتلر معرفی کرده بود. این سند بعداً مشخص شد که از سوی «حاملِ گلفِ گری پلیر» (بازیکنِ مشهورِ گلف) نوشته شده است. این واقعه، از دو منظرِ سیاسی قابلِ تأمل است:
نخست، نسبتِ قدرت در نظامِ بینالمللِ معاصر. ترامپ در مقامِ رئیسجمهورِ آمریکا، بیشک از حیثِ قدرتِ نظامی و اقتصادی در زمرهی قدرتمندترین رهبرانِ جهان است، اما ادعای «فراتر از استالین» از منظرِ روابطبینالملل مضحک است؛ استالین رهبرِ یک ابرقدرتِ تمامعیار در دورانِ جنگِ سرد بود که یک سومِ اروپا را تحتِ نفوذ داشت و بهراحتی میتوانست با توسل به زور، مرزها را جابجا کند، درحالیکه آمریکا در ۲۰۲۶ با مهارتهای چین، بازیگرانِ هستهایِ منطقهای و شبکههایِ اقتصادیِ در همتنیده، مواجه است. قدرت در قرنِ بیستویکم، دیگر «قدرتِ سخت» بهتنهایی نیست؛ بلکه تواناییِ بسیجِ ائتلافها، اقناعِ افکارِ عمومی و کنترلِ روایتهایِ رسانهای است – حوزههایی که رکوردِ ترامپ در آنها، دستکم، بحثبرانگیز است.
دوم، آسیبشناسیِ روانی–سیاسیِ رهبرانِ خودکامهگرا. مقایسهی خویشتن با دیکتاتورهایِ تاریخ – حتی بهعنوانِ یک شوخی – نشانهی خطرناکی از «حبابِ خودشیفتگی» است که در ادبیاتِ علومِ سیاسی، با مفهوم «فاصلهی قدرت» (Power Distance) گره خورده است. رهبرانی که خود را فراانسانی میپندارند، معمولاً تصمیماتِ پرمخاطرهای میگیرند که مشاورانِ میانهرو از ترسِ خشمِ آنها، جرئتِ مخالفت ندارند. نمونهی تاریخیِ آن، هیتلر در ۱۹۴۴ بود که باور داشت «ارادهی آهنین» او شکستپذیر نیست و در نتیجه، فرصتهایِ صلح را از دست داد. این کتاب با افشای این واقعه، زنگِ خطری برای نظامِ چکوبالانسِ آمریکا به صدا درمیآورد: وقتی شخصِ رئیسجمهور، تصوری افسانهای از قدرتِ خویش دارد، نهادهایِ نظارتی باید دوچندان هوشیار باشند.
۴. واکنشها و نقدها؛ روایتی که خود گرفتارِ روایتسازی میشود
پس از انتشار، ترامپ در پستی در شبکههایِ اجتماعی، هابرمن را «مگوت» (تحقیری برای مگی) و «نویسندهای درجهسه و بیهوش» خواند و کتاب را «بیشتر ساختگی، اخبارِ جعلی، و تا حدِّ زیادی تخیلی» توصیف کرد. این واکنش، که در چارچوبِ استراتژیِ همیشگیِ او برای «بیاعتبارسازیِ رسانههایِ جریاناصلی» قرار میگیرد، خود نشانهی دیگری از همان آسیبِ «سخنانِ پرطمطراق» است – تلاشی برای پوشاندنِ محتوایِ سند با حمله به راوی.
اما نقدِ مهمتر، متعلق به والاستریتژورنال است که در بررسیاش نوشت: «Regime Change بهعنوانِ اثباتی قطعی ارائه شده که ریاستجمهوریِ ترامپ تهدیدی برای جمهوری است. اما ادعایِ آنها فقط بهاندازهی منابعِ آنها قوی است – که بیشترشان از پشتِ پرده سخن میگویند تا روایتیِ هشدارآمیز از جهانِ زیرِ سلطهی ترامپ را تأیید کنند… نویسندگان، لافزدگیِ جهانیِ ترامپ را بهخوبی شکار کردهاند، اما خود نیز در دامِ آن افتادهاند و درک نکردهاند که کلِّ او بسیار کمتر از مجموعِ اجزایش است.» این نقد، به نکتهی ظریفی اشاره دارد: آیا انبوهِ افشاگریها با تکیه بر منابعِ ناشناس، خود به بخشی از بازیِ سیاسی تبدیل نمیشود؟
در علومِ سیاسی، این پدیده با عنوان «چرخهی بیاعتمادیِ متقابل» شناخته میشود – جایی که رسانهها بهخاطرِ افشاگری، و سیاستمداران بهخاطرِ انکار، هر دو مشروعیتِ خود را تدریجاً از دست میدهند و در نهایت، افکارِ عمومی تنها به «طرفداریِ قبیلهای» پناه میبرد. کتابِ هابرمن و سوان، در بهترین حالت، آینهای است که هم چهرهی ترامپ و هم چهرهی خودِ رسانههایِ مدرن را نشان میدهد: پرشور، جنجالی، اما گاه غافل از این که شدتِ لحن، میتواند از عمقِ تحلیل بکاهد.
جمعبندی؛ قدرت، روایت و دموکراسی در عصرِ بیاعتمادی
Regime Change فارغ از صحتِ تمامِ جزئیاتش، دستکم یک دستاوردِ بزرگ دارد: یادآوریِ این نکته که «ریاستجمهوریِ امپراتوری» – مفهومی که آرتور شلزینگر جونیور در دههی ۱۹۷۰ رواج داد – در قرنِ بیستویکم نهتنها باقی مانده، بلکه با ابزارهایِ نوینِ رسانههایِ اجتماعی و اقتصادِ توجه، به شکلِ خطرناکتری تکامل یافته است. وقتی یک رئیسجمهور میتواند در غیابِ مشورتِ کنگره، جنگی را کلید بزند، وقتی میتواند یک زندانیِ محکومِ جنسی را با نقضِ آییننامه به زندانیِ راحتتر منتقل کند، و وقتی میتواند خود را بالاتر از استالین و هیتلر تصور کند – آنگاه دیگر بحث بر سرِ «سیاستِ خوب» یا «بد» نیست؛ بحث بر سرِ بقایِ نهادهایِ دموکراتیک است.
بااینحال، کتابِ هابرمن و سوان نیز از آسیبِ «قطبیسازیِ رسانهای» در امان نمانده است. والاستریتژورنال درست میگوید که انبوهِ افشاگریها، اگر با تحلیلِ ساختاریِ عمیقتری همراه نشوند، ممکن است صرفاً به تغذیهی «چرخهی خشم» بیانجامند – خشمِ مخالفان از ترامپ، و خشمِ هواداران از رسانهها – بدون آنکه گامی بهسویِ اصلاحِ نظام برداشته شود. راهِ برونرفت از این بنبست، بازگشت به اصولِ کهنِ نقدِ سیاسی است: شفافیتِ منابع، تفکیکِ ادعا از واقعیت، و پرهیز از ستایش یا تخریبِ مطلقِ شخصیتها. قدرت، در هر عصری، نیازمندِ نگاهِ سرد و واقعگرایانهای است که نه گرفتارِ فریبِ سخنانِ پرطمطراقِ رهبران شود و نه اسیرِ هیجانِ افشاگریهایِ رسانهای. تشخیصِ این دو، شاید مهمترین وظیفهی شهروندان در عصرِ اطلاعاتِ آشفته باشد.










