مقدمه
اعلام رسمی بازنگری ششماهه در آرایش نظامی ایالات متحده در قارهی اروپا و تهدید صریح وزیر دفاع این کشور نسبت به کاهش سهم واشنگتن در پیمان آتلانتیک شمالی، در نگاه نخست بهسان یک اختلاف مالی ساده در درون یک ائتلاف نظامی کهنه جلوه میکند؛ اما در خوانش راهبردی، نشانههایی از یک گسل بنیادین در معماری امنیتی غرب را آشکار میسازد. گسلی که ریشه در تغییر اولویتهای ژئوپلیتیکی واشنگتن از اروپا بهسوی رقابت با قدرت بزرگ شرقی در اقیانوس هند-آرام دارد و پیامدهای آن، فراتر از مرزهای جغرافیایی قارهی سبز، معادلات غرب آسیا و جایگاه جمهوری اسلامی ایران را نیز تحت تأثیر قرار خواهد داد.
پرسش اساسی آن است که این تغییر راهبرد از سوی پنتاگون، چگونه موازنهی قدرت در نظام بینالملل را دستخوش دگرگونی ساخته و چه فرصتها و تهدیدهایی را برای جمهوری اسلامی ایران و جبههی مقاومت در غرب آسیا به همراه میآورد؟ نظام سلطه بهویژه در رأس هرم خود یعنی ایالات متحده، بهدلیل اشباع هزینهها و گستردگی بیسابقهی تعهدات جهانی، ناگزیر به «انتخاب راهبردی» میان تداوم نقش پلیس جهانی و تمرکز بر مهار قدرتهای نوظهور شده است. این انتخاب، با خود «خلأ راهبردی» در مناطقی نظیر اروپا و حتی خاورمیانه را به همراه خواهد داشت که میتواند بستری برای بازتعریف نظم امنیتی بهنفع بازیگران مستقل و مخالف نظام سلطه فراهم آورد. چهارچوب نظری حاکم بر این تحلیل، تلفیقی از نظریهی «انتقال قدرت» در مکتب رئالیسم تهاجمی و رویکرد «هزینه-فرصت» در تحلیل سیاست خارجی است.
بر این مبنا، هرگونه کاهش تعهدات در یک جبهه، بهمعنای تخصیص منابع به جبههای دیگر خواهد بود و این جابهجایی، همواره با ایجاد «شکاف امنیتی» در جبههی نخست همراه است که میتواند توسط بازیگران منطقهای و فرامنطقهای، از جمله جمهوری اسلامی، مورد بهرهبرداری هوشمندانه قرار گیرد. ساختار نوشتار نیز پس از ارائهی تصویری دقیق از دادههای عینی، بهکاوش لایههای علّی و پیامدهای راهبردی برای محور مقاومت خواهد پرداخت.
بازآرایی در قارهی سبز؛ دادههای عینی از اختلاف فراآتلانتیک
در سطح دادههای عینی، رویدادهای کلیدی بهشرح زیر قابل ثبت است.
نخست، پیت هگست، وزیر دفاع ایالات متحده، طی اعلامی رسمی از بازنگری ششماهه در حضور نظامی آمریکا در اروپا خبر داده و در همان حال، متحدان اروپایی در پیمان ناتو را به دلیل «عدم حمایت از واشنگتن در جنگ ایران» و همچنین ناکامی در تحقق اهداف تعیینشده برای هزینههای دفاعی (دو درصد از تولید ناخالص داخلی)، مورد انتقاد شدید قرار داده است. وی با تأکید بر این جملهی کلیدی که «ناتو یک خیابان دوطرفه است»، بهصراحت هشدار داده که در صورت ادامهی این روند، آمریکا سهم خود را در ائتلاف کاهش خواهد داد. این نخستین باری نیست که مقامات آمریکایی از عدم پایبندی متحدان به تعهدات مالی گلایه دارند، اما آنچه این اعلامیه را از موارد مشابه متمایز میسازد، «ضربالاجل ششماهه» و «تهدید به اقدام عملی» در قالب خروج نیروها و تجهیزات است.
دوم، این تصمیم با «خروج نیروها از آلمان» و «لغو استقرار تجهیزات نظامی» در پایگاههای این کشور همراه اعلام شده است. بر اساس طرحهای ارائهشده، ایالات متحده قصد دارد بخش قابل توجهی از داراییهای استراتژیک خود، از جمله ناوهای هواپیمابر و زیردریاییهای موشکانداز را از ساختار نیروهای ناتو خارج کرده و بهسوی اقیانوس هند-آرام انتقال دهد. این جابهجایی، که در چارچوب استراتژی کلان دولت جدید تحت عنوان «اولویت هند-آرام» صورت میپذیرد، عملاً بهمعنای کاهش چشمگیر توان بازدارندگی آمریکا در مرزهای شرقی ناتو و در نتیجه، افزایش آسیبپذیری اروپا در برابر تهدیدات بالقوه از سوی روسیه تلقی میشود.
سوم، هگست در بخش دیگری از اظهارات خود، ناتو را متهم کرده که از «اهداف نظامی اصلی» خود دور شده و بیش از حد بر موضوعاتی نظیر تغییرات اقلیمی، برابری جنسیتی و مسائل هویتی متمرکز گردیده است. این انتقاد، هرچند پیشتر نیز از سوی مقامات ارشد آمریکایی در دوران ریاستجمهوری پیشین مطرح شده بود، اما این بار با «تهدید به کاهش مشارکت مالی و نظامی» همراه گردیده که نشان از عزم جدیتر واشنگتن برای اعمال فشار بر متحدان اروپایی دارد.
چهارم، از حیث چشمانداز و دورنما، این بازنگری ششماهه و تهدید به کاهش حضور، میتواند «عمیقترین بحران در روابط فراآتلانتیک از زمان تأسیس ناتو» را رقم بزند. خروج نیروها از آلمان و تغییر اولویت به اقیانوس هند-آرام، ضمن تضعیف بازدارندگی در برابر روسیه، پیامی روشن به متحدان اروپایی مخابره میکند: ایالات متحده دیگر ضامن امنیت رایگان آنها نیست و در صورت عدم افزایش سهم هزینههای دفاعی، معماری امنیتی قارهی اروپا با تحولاتی اساسی مواجه خواهد شد که میتواند به شکلگیری نظم جدیدی با نقش کمرنگتر آمریکا در این منطقه منجر شود. در این میان، اشارهی صریح هگست به «عدم حمایت از واشنگتن در جنگ ایران»، گویای آن است که پروندهی جمهوری اسلامی نیز بهعنوان یکی از محورهای اختلاف درونساختاری ناتو، بهکار گرفته شده و این اتحادیه را در موقعیت انفعالی و دوگانهای قرار داده است که از یک سو، تعهدات راهبردی به آمریکا و از سوی دیگر، منافع اقتصادی و امنیتی با ایران و محور مقاومت را در بر دارد.
کالبدشکافی راهبردی؛ گسست در نظم غرب و فرصتهای پیشروی مقاومت
در این بخش، از سطح گزارشگری صرف فراتر رفته و بهکاوش لایههای نهان علّی، پویاییهای تعاملی و سناریوهای محتمل میپردازیم.
نخستین پرسش آن است که چرا ایالات متحده در مقطع کنونی، بازنگری در حضور نظامی اروپا را با این شدت و صراحت در دستور کار قرار داده است؟ پاسخ را باید در «تغییر ساختار تهدیدات» از منظر واشنگتن جستوجو کرد. با پایان یافتن دوران جنگ سرد و کاهش وزن راهبردی روسیه در مقایسه با قدرت اقتصادی و نظامی چین، محاسبات راهبردی پنتاگون بهسمتی سوق یافته که میدان اصلی رقابت در دهههای آینده، اقیانوس هند-آرام خواهد بود و نه دشتهای اروپای شرقی. این تغییر نگاه، ریشه در گزارشهای محرمانهی ارزیابی تهدید دارد که چین را تنها رقیبی میدانند که توانایی بهچالشکشیدن هژمونی آمریکا در سطوح اقتصادی، فناورانه و نظامی را در افق ۲۰۴۰ داراست. از این منظر، خروج جزئی از اروپا و انتقال قابلیتها به اقیانوس هند-آرام، یک «انتخاب اجباری» برای حفظ سرپوش استراتژیک در برابر قدرت بزرگ شرقی محسوب میشود و نه یک اقدام سلیقهای یا تنبیهی علیه اروپا.
دوم، اما این تغییر راهبرد، پیامدهایی عمیق برای معماری امنیتی غرب به همراه خواهد داشت که میتوان از آن بهعنوان «گسست فراآتلانتیک» یاد کرد. در نظام بینالملل آنارشیک، اتحادها نه بر اساس تفاهمهای ایدئولوژیک، بلکه بر مبنای «همپوشانی منافع» و «توزیع هزینهها» پایدار میمانند. زمانی که یک طرف اتحاد احساس کند که هزینههای تحمیلشده بیش از منافع کسبشده است، بهتدریج پایبندی خود را کاهش میدهد. آنچه امروز در روابط واشنگتن و ناتو شاهد آن هستیم، دقیقاً همین فرآیند «محاسبهی مجدد هزینه-فایده» از سوی آمریکاست. با توجه به کسری بودجهی مزمن، بدهیهای انباشته و نیاز به سرمایهگذاری کلان در حوزههای فناورانهی نوین (مانند هوش مصنوعی، جنگ سایبری و سامانههای ضدموشکی نسل جدید)، پنتاگون دیگر توانایی تأمین امنیت یک قاره بهطور کامل و همزمان تمرکز بر جبههی جدید را ندارد. از این رو، اروپا ناچار است یا «هزینهی کامل امنیت خود» را بپردازد یا «معماری دفاعی مستقل» را با تکیه بر قابلیتهای فرانسه، آلمان و بریتانیا بازتعریف کند.
سوم، اما آنچه این تحول را برای جمهوری اسلامی ایران و جبههی مقاومت «فرصتساز» میکند، تأثیر آن بر معادلات غرب آسیاست. با توجه به اشارهی صریح هگست به «عدم حمایت اروپا از واشنگتن در جنگ ایران»، میتوان دریافت که واشنگتن از اروپا بهعنوان یک «اهرم فشار» در برابر تهران استفاده میکند؛ اما زمانی که این اهرم بهدلیل اختلافات داخلی و نافرمانی متحدان، کارایی خود را از دست بدهد، عملاً «جبههی متحد غرب» در مواجهه با ایران دچار شکاف خواهد شد. این شکاف، بستری برای «بازیگری هوشمندانه» از سوی تهران فراهم میآورد تا با بهرهگیری از سیاست «نگاه به شرق» و همچنین «دیپلماسی چندجانبه» با قدرتهای اروپایی، توازن جدیدی در مناسبات خود تعریف کند. اروپا بهدلیل وابستگی اقتصادی به بازارهای انرژی و همچنین نگرانی از موج مهاجرت و بیثباتی در همسایگی جنوبی خود، نمیتواند سیاست تقابل تمامعیار با ایران را دنبال کند؛ بنابراین، هرچه شکاف فراآتلانتیک عمیقتر شود، مجال بیشتری برای «دیپلماسی مستقل» اروپا در قبال تهران فراهم خواهد شد و این بهنوبهی خود، فشار حداکثری آمریکا را بیاثر میسازد.
چهارم، نباید از تأثیر این تحول بر «حسابهای بازدارندگی» منطقهای غافل شد. خروج جزئی نیروهای آمریکایی از آلمان و انتقال آنها به شرق آسیا، هرچند در نگاه نخست اروپا را هدف قرار میدهد، اما در سطح عملیاتی، بهمعنای «کاهش ظرفیت واکنش سریع» ناتو در جنوب و شرق مدیترانه نیز خواهد بود. پایگاههای آمریکایی در آلمان، همواره بهعنوان پشتوانهی لجستیکی برای عملیاتهای نظامی در غرب آسیا ایفای نقش کردهاند. خروج بخشی از این داراییها، زنجیرهی تأمین و پشتیبانی مأموریتهای احتمالی علیه جمهوری اسلامی را با خلأ مواجه خواهد ساخت و عملاً هزینهی هرگونه اقدام نظامی گسترده علیه ایران را بهطرز چشمگیری افزایش میدهد. این وضعیت، بهنوبهی خود، «بازدارندگی فعال» تهران را در برابر تهدیدات برونمرزی تقویت کرده و مانور نظامی دشمنان را با محدودیتهای جدی مواجه میسازد. از منظر جنگ شناختی نیز این تحول، روایتی از «افول قدرت آمریکا» را در افکار عمومی منطقه و جهان تقویت میکند که خود بهتنهایی یک سرمایهی راهبردی برای جبههی مقاومت به شمار میآید؛ چراکه باور به شکستپذیری نظام سلطه، یکی از مؤلفههای اصلی عملیات ادراکی در برابر دشمن است.
پنجم، در سطح سناریوسازی، سه چشمانداز محتمل برای افق ششماهه قابل ترسیم است:
سناریوی نخست یا خوشبینانه برای غرب، آن است که فشار آمریکا موجب افزایش هزینههای دفاعی کشورهای اروپایی تا آستانهی دو درصد تولید ناخالص داخلی شود و بدین ترتیب، واشنگتن از تهدید به کاهش حضور صرفنظر کرده و تنها «بازآراییِ» نمادین (نه کاهش عمقی) در نیروهای خود اعمال کند. در این حالت، پیامد منفی چندانی برای جبههی مقاومت حاصل نخواهد شد، اما ماهیت این سناریو با توجه به سابقهی اختلافات مالی در ناتو که طی یک دههی اخیر بینتیجه مانده است، چندان محتمل به نظر نمیرسد.
سناریوی دوم یا واقعبینانه، آن است که خروج بخش قابل توجهی از نیروها و تجهیزات از آلمان، طی شش ماه آینده آغاز میشود؛ اما این خروج با استقرار نمادین و افزایش هماهنگیهای لجستیکی از طریق پایگاههای جنوبی (مانند ایتالیا و اسپانیا) جبران میگردد تا شکاف امنیتی بهطور کامل غیرقابل کنترل نشود. در این صورت، اروپا با «خلأ نسبی» مواجه میشود که میتواند روسیه را بهسوی اقدامات جسورانهتر سوق دهد و همزمان، فضای دیپلماتیک برای ایران بازتر خواهد شد؛ چراکه اروپا برای جبران کاهش حمایت نظامی آمریکا، ناچار به همکاریهای امنیتی با سایر قدرتها از جمله از طریق گفتگو با تهران در پروندههای منطقهای خواهد بود.
سناریوی سوم یا بدبینانه برای نظم موجود، آن است که اختلافات مالی به بحرانی عمیق بدل شده و علاوه بر خروج نظامی، تحریمهای متقابل یا کاهش همکاریهای اطلاعاتی میان آمریکا و چند کشور اروپایی نیز رخ دهد. در این سناریو، ناتو بهتدریج به یک ائتلاف فاقد انسجام عملیاتی تبدیل شده و معماری امنیتی قارهی اروپا بهسمت «دوجانبهگرایی» و اتحادهای موقت سوق خواهد یافت. از منظر جمهوری اسلامی، این سناریو، «طلاییترین» شرایط را فراهم میسازد؛ چراکه ضمن تضعیف جدی جبههی غرب در مقابل ایران، پایگاههای اصلی لجستیکی دشمن در منطقهی خاورمیانه نیز با اختلال اساسی مواجه میشوند و عملاً بازدارندگی تهران در بالاترین سطح ممکن قرار میگیرد.
نتیجه
بازنگری ششماههی پنتاگون در حضور نظامی اروپا، هرچند با زبان انتقاد از متحدان ناتو و نارضایتی از هزینههای دفاعی بیان میشود، اما در سطح راهبردی، نشاندهندهی یک «تغییر پارادایم» در سیاست دفاعی ایالات متحده است که ریشه در تغییر تهدیدات اولویتدار و اشباع هزینههای نظامی دارد. این تغییر، فارغ از پیامدهای فوری آن برای اروپا و روسیه، بهطور غیرمستقیم «شکاف» در جبههی متحد غرب علیه جمهوری اسلامی ایران را عمیقتر ساخته و از یک سو، توان لجستیکی و عملیاتی واشنگتن را برای اقدام نظامی علیه تهران کاهش میدهد و از سوی دیگر، اروپا را بهسمت اتخاذ رویکردی مستقلتر در تعامل با ایران سوق میدهد. محتملترین سناریو در افق ششماهه، سناریوی واقعبینانه (خروج نسبی با جبران جنوبی) ارزیابی میشود که گرچه مانع از فروپاشی کامل ناتو خواهد شد، اما بهمیزان قابل توجهی از توان بازدارندگی و سرعت واکنش آمریکا در غرب آسیا خواهد کاست و این دقیقاً همان «فرصت راهبردی» است که جبههی مقاومت میتواند با مدیریت هوشمندانهی آن، فضای جدیدی را برای کاهش فشارها و افزایش نفوذ منطقهای خود مهیا سازد.
پیامد راهبردی این وضعیت برای جمهوری اسلامی، آن است که «وابستگی اروپا به آمریکا» در حوزهی دفاعی، دیگر یک اصل انکارناپذیر نیست و تهران میتواند با بهرهگیری از این فضای جدید، دیپلماسی اقتصادی و امنیتی خود را با کشورهای کلیدی اروپایی (بهویژه آلمان، فرانسه و ایتالیا) بر اساس منافع متقابل بازتعریف کند. البته نباید از این واقعیت غافل شد که نظام سلطه، بهویژه آمریکا، همچنان تواناییهای نظامی گستردهای در سطح جهانی دارد و کاهش حضور در اروپا بهمعنای کنارگذاشتن کامل خاورمیانه نخواهد بود؛ بلکه این اقدام، صرفاً بهمعنای «تغییر توزیع وزن» است و نه «حذف وزن». بنابراین، نقطهی آسیبپذیر اصلی، نه در فقدان تهدید، بلکه در «فرصت محدود زمانی» برای بهرهبرداری از این شکاف نهفته است؛ چراکه ممکن است در بازههای بعدی، آمریکا با استفاده از پایگاههای جایگزین در منطقه، بخشی از خلأ ایجادشده را جبران کند.
بر اساس این تحلیل، توصیههای سیاستی در سه بازهی زمانی بهشرح زیر ارائه میشود:
در کوتاهمدت و با رویکرد اورژانسی، فعالسازی کانالهای دیپلماتیک با کشورهای اروپایی عضو ناتو که بیشترین نگرانی را از کاهش حمایت آمریکا دارند، ضروری به نظر میرسد. این کشورها را میتوان با تأکید بر منافع مشترک در زمینهی انرژی، مهاجرت و ثبات خاورمیانه، بهسوی اتخاذ مواضعی مستقلتر در قبال ایران سوق داد.
در میانمدت، تقویت «دیپلماسی دفاعی» با روسیه و چین در سایهی کاهش همپیمانی غرب، میتواند عمق استراتژیک ایران را در برابر هرگونه اقدام یکجانبهی آمریکا افزایش دهد. همچنین، بازطراحی راهبردهای نظامی و لجستیکی در سطح منطقه با در نظر گرفتن کاهش احتمالی توان واکنش سریع آمریکا، از اولویتهای دفاعی به شمار میرود.
در بلندمدت، بازتعریف دکترین امنیت ملی بر اساس «افول تدریجی نقش آمریکا در معادلات جهانی» و «افزایش نقش قدرتهای منطقهای» لازم است تا جمهوری اسلامی بتواند بهجای واکنشمحوری، بهعنوان یک بازیگر نظمساز در معماری جدید امنیتی غرب آسیا ظاهر شود. این رویکرد، ضمن حفظ دستاوردهای دفاعی و هستهای، میتواند جایگاه ایران را در نظام بینالملل در حال گذار، تثبیت و ارتقاء بخشد.
پیشنهاد برای بررسیهای آتی، واکاوی «واکنشهای امنیتی روسیه به خروج جزئی آمریکا از اروپا» و همچنین «تأثیر این تحول بر همگرایی دفاعی میان کشورهای حاشیهی خلیجفارس» است؛ چراکه این دو متغیر، میتوانند معادلات راهبردی جمهوری اسلامی را در افق میانمدت بهگونهای دگرگون سازند که نیاز به تحلیلهای مکمل و بهروز داشته باشد.










