اظهارات جف لندری، فرستاده ویژه رئیسجمهور آمریکا به گرینلند، در روز ملی این جزیره که با لحنی صمیمی اما حاوی پیامی راهبردی همراه بود – «شاید بتوان دویست و پنجاه و یکمین سالگرد تولد آمریکا را با اضافه شدن ایالت پنجاه و یکم جشن گرفت!» – بار دیگر نشان داد که ایالات متحده با جدیت تمام به دنبال تحقق رویای دیرینهی خود برای الحاق بزرگترین جزیره جهان به خاک خویش است. این اظهارات در حالی مطرح میشود که دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، بارها بر علاقهی خود برای خرید یا الحاق گرینلند تأکید کرده و آن را یک «ضرورت راهبردی» برای امنیت ملی و آزادی جهان توصیف نموده است. پرسش بنیادین این یادداشت آن است که چرا با وجود مخالفت صریح دانمارک و دولت محلی گرینلند، واشنگتن با اصرار بر این موضوع، خود را در معرض چالشهای دیپلماتیک و حقوقی قرار میدهد؟ و این رقابت چه پیامدهایی برای نظم منطقهای و جهانی در پی خواهد داشت؟
گرینلند، بزرگترین جزیره جهان با مساحتی بیش از ۲ میلیون کیلومتر مربع و جمعیتی حدود ۵۶ هزار نفر، از نظر ژئوپلیتیکی و منابع طبیعی برای آمریکا و دیگر قدرتهای جهانی حائز اهمیت بینظیری است. این جزیره که بهطور رسمی تحت حاکمیت دانمارک قرار دارد، در دوران جنگ سرد بهعنوان پایگاهی راهبردی برای نظارت بر مسیرهای هوایی و دریایی قطب شمال محسوب میشد و اکنون با تغییرات اقلیمی و ذوب شدن یخهای قطبی، به کانون جدیدی از رقابتهای ژئوپلیتیکی تبدیل شده است. بر اساس گزارشهای زمینشناسی، گرینلند دارای ذخایر عظیم نفت، گاز طبیعی و مواد معدنی کمیاب (از جمله عناصر خاکی نادر که برای صنایع پیشرفته و نظامی حیاتی هستند) میباشد؛ بهگونهای که ارزش اقتصادی این منابع در صورت بهرهبرداری کامل، به صدها میلیارد دلار برآورد شده است. همزمان، باز شدن مسیرهای تجاری جدید بهدلیل آبشدن یخهای قطبی، امکان کاهش مسافت حملونقل دریایی میان آسیا، اروپا و آمریکا را تا ۴۰ درصد فراهم آورده که این مسئله، کنترل بر گرینلند را بهعنوان دروازهی ورودی به مسیرهای شمال غرب و شمال شرق، به یک اولویت راهبردی برای قدرتهای بزرگ مبدل ساخته است.
در سطح سیاست داخلی، مواضع بازیگران اصلی این معادله نشاندهندهی شکاف عمیقی میان اهداف واشنگتن و ارادهی مردمی و نهادی در گرینلند و دانمارک است. دانمارک که مالکیت رسمی این جزیره را بر عهده دارد، پیشتر پیشنهاد ترامپ را «پوچ» و «غیرقابلقبول» خوانده و بر حق حاکمیت خود تأکید کرده است. بااینحال، دولت محلی گرینلند اعلام کرده که به دنبال استقلال کامل از دانمارک است؛ استقلالی که در نهایت میتواند زمینهساز پیوستن به بازیگر دیگری را فراهم آورد، اما در حال حاضر، هیچ تمایل رسمی برای پیوستن به آمریکا وجود ندارد. نظرسنجیهای اخیر نیز نشان میدهد که حدود ۷۰ درصد از مردم گرینلند با پیوستن به آمریکا مخالف هستند و این جزیره را بهعنوان یک قلمرو مستقل با هویت فرهنگی اینوئیتی میشناسند.
در لایهی تحلیلی، چهار عامل ساختاری، اصرار راهبردی آمریکا بر الحاق گرینلند و همزمان، موانع جدی پیشروی آن را شکل میدهند:
نخست، رقابتهای نوین قطب شمال و معمای امنیت انرژی: با تبدیل قطب شمال به عرصهی جدید رقابتهای ژئوپلیتیکی، کنترل بر گرینلند بهعنوان پایگاهی برای نظارت بر تحرکات نظامی روسیه و چین در منطقه، به یک ضرورت حیاتی برای واشنگتن تبدیل شده است. روسیه با احیای پایگاههای نظامی خود در قطب شمال و چین با اعلام «راه ابریشم قطبی»، بهوضوح بر نفوذ خود در این منطقه افزودهاند و آمریکا با اتکا به پایگاه فضایی «پیتوفیک» در شمال غربی گرینلند، به دنبال حفظ برتری اطلاعاتی و موشکی خود است.
دوم، تغییرات اقلیمی و ظهور مسیرهای تجاری استراتژیک: با پیشبینیهای انجامشده مبنی بر آبشدن کامل یخهای قطبی تا دههی ۲۰۵۰، مسیرهای دریایی شمال غرب و شمال شرق به کریدورهای اصلی تجارت جهانی تبدیل خواهند شد. کشتیهایی که از این مسیرها عبور میکنند، نسبت به کانال سوئز یا پاناما، مسافتی تا ۴۰ درصد کوتاهتر را طی خواهند نمود و این مسئله، کنترل بر گرینلند را بهعنوان دروازهی ورودی و خروجی این مسیرها، به یک مزیت ژئواکونومیک غیرقابلچشمپوشی برای آمریکا تبدیل کرده است.
سوم، ذخایر مواد معدنی کمیاب و رقابت فناورانه: گرینلند با دارا بودن یکی از بزرگترین ذخایر عناصر خاکی نادر در جهان (از جمله نئودیمیم و دیسپروزیم که در تولید موشکها، جنگندهها و فناوریهای سبز کاربرد دارند)، به میدان رقابت میان آمریکا و چین تبدیل شده است. در حالیکه چین با سرمایهگذاریهای گسترده در معادن گرینلند (از جمله در پروژههای کوانگ و تانبریز)، به دنبال دستیابی به منابع حیاتی برای صنایع پیشرفته خود است، واشنگتن با ابزارهای دیپلماتیک و امنیتی، تلاش دارد این سرمایهگذاریها را مهار کند.
چهارم، معضل حقوقی و حاکمیتی و محدودیتهای نهادی: برخلاف رویای الحاق، واقعیتهای حقوقی و نهادی مانع از تحقق سریع این هدف میشوند. بر اساس قانون اساسی دانمارک، هرگونه تغییر در وضعیت گرینلند نیازمند برگزاری همهپرسی در این جزیره و همچنین تصویب در پارلمان دانمارک است؛ فرآیندی که نهتنها زمانبر و پیچیده است، بلکه با مخالفت جدی بخشهای قابلتوجهی از افکار عمومی در هر دو سوی معادله مواجه خواهد بود.
اگرچه برخی تحلیلگران غربی بر این باورند که الحاق گرینلند به آمریکا، یک سناریوی محتمل در افق ۲۰۳۰ خواهد بود و واشنگتن با بهرهگیری از ابزارهای اقتصادی (از جمله معاملههای مالی کلان با دولت محلی) میتواند این مقاومت را بشکند، بااینحال شواهد میدانی (همچون مخالفت ۷۰ درصدی مردم گرینلند، هشدار دانمارک درباره نقض حاکمیت، و انزوای دیپلماتیک آمریکا در شورای قطب شمال) نشان میدهد که این سناریو با موانع ساختاری جدی روبهروست. بهعبارت روشنتر، رویای الحاق بیش از آنکه یک برنامهی اجرایی باشد، یک «عملیات ادراکی» برای افزایش اهرمهای فشار آمریکا بر دانمارک و چین و نیز تقویت جایگاه راهبردی واشنگتن در مذاکرات آینده دربارهی نظم قطب شمال محسوب میشود.
به این ترتیب، تلاشهای آمریکا برای الحاق گرینلند، بیش از آنکه نشاندهندهی یک اقدام عملیاتی قریبالوقوع باشد، گویای تحولات عمیقتری در نظم بینالمللی است؛ نظمی که در آن، مناطق قطبی به عرصهی جدید رقابت قدرتهای بزرگ مبدل شده و بازیگران سنتی (همچون آمریکا و روسیه) بههمراه قدرتهای نوظهور (چین و هند)، بهدنبال بازتعریف مرزهای نفوذ و کنترل بر منابع و مسیرهای استراتژیک هستند. در این میان، جمهوری اسلامی ایران هرچند حضوری مستقیم در قطب شمال ندارد، اما از زاویهی نظم چندقطبی درحالتکوین، میتواند از این رقابتها برای تقویت جایگاه خود در معادلات جهانی بهره گیرد؛ بهویژه آنکه افزایش تنش میان قدرتهای بزرگ، فرصتهای جدیدی را برای دیپلماسی فعال و متنوعسازی روابط خارجی ایران فراهم میآورد.







