با تغییرات سریع در چشمانداز ژئوپلیتیکی کنونی، تشخیص رفتار دولتها و درک پیامدهای آن اقدامات، صرفا با فهم نظریه های روابط بین الملل میسر است. وقتی بهدرستی از این نظریهها استفاده شود، میتوان از آنها برای تحقق طیف گستردهای از اهداف بهره برد؛ بنابراین، متخصصان روابط بینالملل باید درک عمیقی از تأثیر خاص هر رویکرد نظری به روابط بینالملل بر تلاشهای دیپلماتیک جهانی داشته باشند. در ادامه به مهمترین نظریات روابط بنی الملل اشاره می شود.
رئالیسم در روابط بینالملل
نظریههای روابط بینالملل میتوانند به ما در درک نحوه عملکرد نظامهای بینالمللی و همچنین نحوه تعامل ملتها با یکدیگر و نگرش آنها به جهان کمک کنند. نظریههای روابط بینالملل که از راهبردهای لیبرال و برابریمحور گرفته تا مفاهیم صریح رئالیستی را در بر میگیرند، اغلب توسط دیپلماتها و کارشناسان روابط بینالملل برای تعیین جهتی که یک دولت ممکن است در قبال یک مسئله یا نگرانی سیاسی بینالمللی اتخاذ کند، مورد استفاده قرار میگیرند. با مطالعه نظریههای کلیدی بینالمللی زیر، متخصصان این حوزه میتوانند انگیزهها و اهداف پشت تصمیمگیریهای سیاستی در سراسر جهان را بهتر تشخیص دهند.
رئالیسم رویکردی صریح به روابط بینالملل است که بیان میدارد همه ملتها در تلاش برای افزایش قدرت خود هستند و آن کشورهایی که موفق میشوند قدرت را بهکارآمدترین شکل انباشته کنند، شکوفا خواهند شد، زیرا میتوانند بهراحتی از دستاوردهای کشورهای کمقدرتتر پیشی بگیرند. این نظریه همچنین بیان میدارد که مهمترین منافع یک ملت باید حفظ خود باشد و کسب مستمر قدرت همواره باید یک الزام اجتماعی، اقتصادی و سیاسی باشد.
ماهیت رئالیسم دلالت بر این دارد که جستجوی موضع اخلاقی برتر، هدفی است که دولتها همیشه نمیتوانند به آن دست یابند، و فریب و خشونت میتوانند ابزارهایی بسیار مؤثر برای پیشبرد منافع ملی باشند. با اولویتبندی دفاع از میهن در بالاترین سطح، باقی ماندن از نظر اخلاقی درست در دیدگاه سازمانهای بینالمللی میتواند در پستوی اجرای سیاست خارجی که جایگاه جهانی ملت را بهبود میبخشد، قرار گیرد. در دوران معاصر، رئالیسم در سیاستهای خارجی چین و روسیه مشهود است. روابط بین روسیه و سوریه یکی از مواردی است که در اروپا و سراسر جهان باعث برانگیختن حساسیتها شده است؛ علیرغم جنگ داخلی خونین در سوریه—و درخواستهای جامعه بینالمللی برای مداخله—روسیه بهمنظور حفاظت از منافع خود در منطقه، روابط راهبردی خود را با دولت بشار اسد حفظ کرده است. بهطور مشابه، چین با وجود سوابق حقوق بشری بسیار نامطلوب کره شمالی و آزمایشهای هستهای تهاجمی آن، همچنان به ارتباط دیپلماتیک و اقتصادی خود با این کشور ادامه میدهد. تجاوز چین به دریای چین جنوبی و تهاجم روسیه به اوکراین نیز رویکرد سیاسی رئالیستی تهاجمی—و گاه خشونتآمیز—این دو کشور را به امور بینالملل برجسته میسازد.
لیبرالیسم
لیبرالیسم که «بینالمللگرایی لیبرال» نیز نامیده میشود، بر این باور استوار است که نظام جهانی کنونی قادر به ایجاد نظم صلحآمیز جهانی است. لیبرالیسم بهجای تکیه بر زور مستقیم، مانند اقدام نظامی، بر همکاری بینالمللی بهعنوان وسیلهای برای پیشبرد منافع هر ملت تأکید دارد. لیبرالیستها معتقدند که پیامدهای منفی زور—مانند تلفات اقتصادی و تلفات غیرنظامیان—بهمراتب فراتر از مزایای بالقوه آن است. بنابراین، سیاستمداران لیبرال عموماً استفاده از قدرت اقتصادی و اجتماعی را برای دستیابی به اهداف ملی خود ترجیح میدهند (برای نمونه، کسب موافقت یک کشور همسایه برای کمک به تأمین امنیت مرز). در جامعه جهانیشده امروزی، استفاده از تاکتیکهای اقتصادی—مانند موافقتنامههای تجاری دوجانبه و دیپلماسی بینالمللی—میتواند در پیشبرد منافع سیاسی مؤثرتر از تهدید به زور باشد. از آنجایی که لیبرالیسم از طریق ایجاد سازمانهایی مانند سازمان ملل متحد، بیش از پیش در همکاری بینالمللی ریشه دوانده است، رئالیسم بهعنوان یک راهبرد سیاسی قابلاجرا رو به افول نهاده است. میتوان استدلال کرد که سنت لیبرالیستی که توسط ایالات متحده تداوم یافته، به نظام مسلط در روابط بینالملل تبدیل شده است، با ارزشهای تثبیتشده و نهادهای بینالمللی که برای تنظیم این نظم در جای خود قرار دارند.
سازهانگاری
سازهانگاری بر این مفهوم استوار است که بهجای جستجوی مستقیم منافع مادی، این نظامهای اعتقادی یک ملت—تاریخی، فرهنگی و اجتماعی—هستند که تلاشها و رفتار سیاست خارجی آن را تبیین میکنند. برای مثال، از آنجایی که تجاوز آلمان بهعنوان عامل اصلی جنگ جهانی دوم عمل کرد، آلمان نیروهای مسلح خود را تنها زمانی در خارج از مرزهای خود بهکار میگیرد که دولت آن از ضرورت مداخله در موارد نسلکشی یا مناقشهای که تهدید به سرایت به سایر ملتها میکند، اطمینان حاصل کند. این موضوع توسط سیاست خارجی این کشور پس از جنگ اول و دوم خلیجفارس (که آلمان از شرکت در جنگ دوم خودداری کرد) و همچنین مشارکت با اکراه آن در عملیاتهای تحت رهبری سازمان ملل در سومالی و یوگسلاوی به اثبات رسیده است.
سازهانگاران همچنین استدلال میکنند که دولتها مهمترین بازیگران در روابط بینالملل نیستند، بلکه نهادهای بینالمللی و سایر بازیگران غیردولتی در تأثیرگذاری بر رفتار از طریق لابیگری و اقدامات اقناعی ارزشمند هستند. به همین دلیل، سازهانگاری در دهههای اخیر بهعنوان نظریهای محبوب و مهم تبدیل شده است، زیرا بازیگران غیردولتی مانند سازمانهای بینالمللی نظیر عفو بینالملل، آکسفام و گرینپیس نفوذ سیاسی پیدا میکنند. سازمانهای بینالمللی در ترویج حقوق بشر و تبدیل آن به استانداردی بینالمللی که کشورها انتظار میرود از آن تبعیت کنند، نقش ایفا میکنند.
مارکسیسم
کارل مارکس فیلسوف و اقتصاددان پروسی بود که آثارش بیان میداشت جوامع میتوانند با پیادهسازی نظریه سوسیالیستی در سیاستهای خود، چه در داخل و چه در خارج، از ماهیت خودویرانگر نظامهای اقتصادی سرمایهداری فرار کنند. مارکسیسم، نظریهای که طبقات اجتماعی را بهدقت تحلیل میکند، با هدف برچیدن ساختار سرمایهداری نظام بینالملل است، زیرا بیان میدارد که سرمایهداری دیگر در جهان مدرن بهصورت عملی پایدار نیست. مارکس معتقد بود که مالکیت خصوصی باید با مالکیت تعاونی جایگزین شود، با تأکید کامل بر ارضای نیازهای انسانی برای مصرف، بهجای ایجاد سود خصوصی. در یک رژیم سوسیالیستی بینالمللی ایدهآل، جوامع با همکاری یکدیگر تضمین میکنند که نیازهای اساسی انسانی در مقیاس جهانی برآورده شود. مارکسیسم یک ایدئولوژی سیاسی مسلط در طول جنگ سرد بود و الهامبخش انقلابهای سوسیالیستی در کشورهایی مانند چین، ویتنام و کوبا بود. تأثیر مارکسیسم هنوز هم امروزه قابل احساس است، با نخستوزیر ویتنام، نگوین تان دونگ، که دانشجویان را به مطالعه مارکسیسم در ازای شهریه رایگان تشویق میکند. احیای مارکسیسم منحصر به کشورهای کمونیستی فعلی و سابق نیست؛ جشنواره مارکسیسم ۲۰۱۷ توسط حزب کارگران سوسیالیست در لندن میزبانی شد و هزاران فعال را از سراسر جهان جذب کرد. با ادامه رشد جمعیت جهانی و شکنندهتر شدن پایداری، مارکسیسم موضوع بحثی مرتبط برای کسانی باقی میماند که از اولویتبندی نیازهای انسانی بر سود خصوصی حمایت میکنند.
فمینیسم
مسائل جنسیتی نگرانی قابلتوجهی در سیاست جهانی هستند و فمینیسم بهعنوان یک نظریه روابط بینالملل بهدنبال تنظیم قدرتی است که از (یا بر اساس) جنسیت یک فرد ناشی میشود (یا از آن دریغ میشود). فمینیستها عمدتاً به ردیابی تحولات سیاسی و اجتماعی که مانع موفقیت در جمعیت زنان میشوند، علاقهمندند. زمانی که نظامهای قدرت بهصورت ظریف یا آشکار به زنان میگویند که فقط میتوانند نقشهای خاصی را ایفا کنند، آن محدودیتها به هنجارهای اجتماعی تبدیل شده و چرخه را تداوم میبخشند. اهمیت فمینیسم در روابط بینالملل با نقشی که زنان در ترویج سیاستهای عادلانهتر و منصفانهتر روابط بینالملل ایفا میکنند، به اثبات رسیده است. زنانی مانند هیلاری کلینتون و کاندولیزا رایس هر دو کمکهای مهمی به پیشرفت زنان در سراسر جهان داشتهاند. کلینتون بهعنوان سناتور ایالت نیویورک، حامی قانون حقوق برابر لیلی لدبیتر در سال ۲۰۰۹ بود که با هدف مبارزه با تبعیض دستمزدی مبتنی بر جنسیت تدوین شد. رایس نقش اساسی در راهاندازی ابتکار «یک زن» داشت که دسترسی به حقوق قانونی، مشارکت سیاسی و توسعه اقتصادی را برای زنان ساکن در کشورهای با جمعیت مسلمان زیاد فراهم میکند.
در خارج از ایالات متحده، پذیرش سیاستهای فمینیستی زنان را به موفقیت سیاسی سوق داده است. ایسلند از سال ۱۸۵۰، زمانی که این کشور حقوق ارث بدون قید و شرط را به مردان و زنان اعطا کرد، حقوق زنان را بهعنوان بخشی جداییناپذیر از سیاست سیاسی خود حفظ کرده است. این کشور که پنج سال پیش از ایالات متحده در سال ۱۹۱۵ به زنان حق رأی اعطا کرد، همچنین زنان را در بالاترین سطوح دولت دیده است: رئیسجمهور پیشین، ویگدیس فینبوگادوتیر، و نخستوزیر کنونی، یوهانا سیگورداردوتیر، بهترتیب در سالهای ۱۹۸۰ و ۲۰۰۹ اولین زنانی بودند که به این سمتها انتخاب شدند. کمیته ملی صندوق توسعه سازمان ملل برای زنان در ایسلند در سال ۱۹۸۹ تأسیس شد و بر بهبود وضعیت اجتماعی زنان در سراسر جهان متمرکز بود. کمکهای کشورهایی مانند ایسلند از نظر مالی و اجتماعی تأثیرگذار بوده است، به نیاز به برابری واقعی جنسیتی پرداخته و اثرات مثبت فمینیسم را در سیاست داخلی و خارجی نشان داده است.






