نویسنده: پیر اسلن
منبع: وبسایت «وار آن د راکس»
جنگها بهندرت با یک اقدام واحد دیپلماتیک به پایان میرسند. در بیشتر موارد، پیش از آنکه بتوان تعیین کرد صلح واقعاً در دسترس است یا نه، جنگها از یک توالی از آتشبسها، چارچوبها، تفاهمها و همچنین ترتیبات موقت و حتی پنهانی عبور میکنند. تفاهمنامهٔ دولت ترامپ با ایران را باید در همین چارچوب درک کرد. این تفاهمنامه از نظر شکل و منطق، یادآور تلاش پیشین آمریکا برای مذاکره بر سر خروج از یک مناقشهٔ نامحبوب است: موافقتنامهٔ صلح پاریس در سال ۱۹۷۳.
چهار طرف اصلی جنگ ویتنام (۱۹۶۵ تا ۱۹۷۵) — ایالات متحده، ویتنام جنوبی، ویتنام شمالی و دولت انقلابی موقت جمهوری ویتنام جنوبی (که بهطور عمومی به ویتکنگ معروف است) — در ۲۷ ژانویهٔ ۱۹۷۳، «موافقتنامهٔ پایان جنگ و اعادهٔ صلح در ویتنام» را امضا کردند. این توافقنامهٔ اخیر، حاصل بیش از چهار سال مذاکرات نیمهعمومی، خصوصی و پنهانی در پایتخت فرانسه بود. این موافقتنامه نه یک راهحل جامع بود و نه نویددهندهٔ صلحی پایدار. بلکه ترتیبی برای آتشبس بود که پایاندهندهٔ حضور مستقیم نظامی آمریکا در جنگ و مبادلهٔ اسرای جنگی و غیرنظامیان خارجی اسیرشده میان امضاکنندگان را فراهم میکرد. این توافقنامه هیچیک از اختلافات میان هانوی و سایگون را که در قلب مناقشه قرار داشت، حل نکرد. در عوض، حل این اختلافات را به مذاکرات جداگانهٔ بعدی میان خود طرفهای ویتنامی موکول کرد که قرار بود بلافاصله پس از اجراییشدن آتشبس در روز امضا آغاز شود. بر اساس مادهٔ ۱۲ موافقتنامهٔ پاریس، این طرفها متعهد شدند «نهایت تلاش خود» را برای حل اختلافات سیاسی خود ظرف ۹۰ روز بهکار گیرند.
از آنجا که موافقتنامهٔ پاریس فاقد مشوقهای ملموس و سازوکار اجرایی بود، رئیسجمهور ریچارد نیکسون متعهدهای خصوصی را هم به هانوی و هم به سایگون ارائه داد تا تأیید و پایبندی آنها را جلب کند. او بهطور پنهانی به نخستوزیر ویتنام شمالی، فام وان دونگ، ۳٫۲۵ میلیارد دلار کمک «بازسازی» قول داد و به رئیسجمهور ویتنام جنوبی، نگوین ون تیو، ادامهٔ کمکهای نظامی و اقتصادی و همچنین اقدام تلافیجویانهٔ سریع و سهمگین علیه ویتنام شمالی را در صورت نقض مفاد توافق توسط هانوی، وعده داد. اما بهدلیل شرایط — یعنی رسوایی واترگیت و همچنین متمم کیس-چرچ و قطعنامهٔ اختیارات جنگی — و این واقعیت که اینها تضمینهای شخصی، یا «توافقات آقایانه» بودند که تا زمانی که خود نیکسون در قدرت بود اعتبار داشتند، هیچیک از این تعهدات محقق نشد.
بنابراین، «موافقتنامهٔ پایان جنگ و اعادهٔ صلح در ویتنام» نامگذاری نادرستی است. این موافقتنامه نه به جنگ پایان داد، بلکه به مشارکت مستقیم آمریکا در آن پایان بخشید. و نه صلحی پایدار به ارمغان آورد، بلکه چارچوبی برای دستیابی به آن در آینده فراهم کرد. موافقتنامهٔ پاریس از نظر شکل و محتوا، کاستیها و بیهودگی نهایی پروژهٔ نظامی آمریکا در جنوب شرق آسیا را آشکار ساخت. همانگونه که مشخص شد، نه هانوی و نه سایگون در سال ۱۹۷۳ تمایلی به تعلیق نامحدود خصومتها و پذیرش وضعیت موجود نداشتند —اولی بهدلیل اینکه همچنان مصمم به تحقق آرمان دیرینهٔ خود یعنی اتحاد مجدد کشور تحت حاکمیت انحصاری کمونیستها بود، و دومی بهدلیل اینکه حضور نیروهای دشمن در خاک خود را هنوز بیش از حد قابلتوجه و تهدیدآمیز برای بقای خود میدانست.
اینکه نیکسون توانست هر دو دولت را متقاعد به امضای یک توافقنامهٔ مذاکرهشده کند، هرچند ناقص، در نگاه به گذشته امری قابلتوجه است. تضمینهای خصوصی که او به هر طرف ارائه داد، در این زمینه کلیدی بود. نیکسون و مشاور امنیت ملیاش، هنری کیسینجر، از لحظهای که مسئولیت دخالت آمریکا در امور ویتنام را بر عهده گرفتند، درک نسبتاً روشنی از آنچه با آن روبرو بودند، داشتند. آنها میدانستند که پیروزی — یا مهار موفقیتآمیز و بلندمدت کمونیسم در ویتنام جنوبی — پس از سال ۱۹۶۹ غیرممکن است، همانگونه که میدانستند پایان شرافتمندانهٔ دخالت نظامی آمریکا طولانی و دشوار خواهد بود. برای نیکسون، از یک سو، «صلح با افتخار» بهمعنای تضمین شرایطی بود که به واشنگتن اجازه میداد با وجود شکست مداخلهاش در هندوچین، به مبارزه با جنگ سرد ادامه دهد، و از سوی دیگر، به سایگون اجازه میداد در صورت لزوم، نبرد خود را علیه نیروهای تحت رهبری کمونیستها در خاک خود ادامه دهد.
نیکسون آگاهانه از کتاب دیپلماتیک شارل دوگل، رئیسجمهور فرانسه، برای الجزایر الگوبرداری کرد. اگر دوگل میتوانست فرانسه را از مستعمرهٔ خود — بخشهایی از آن که از نظر قانوناساسی بخشی از خاک حاکمیت فرانسه محسوب میشد — و از جنگ بهشدت آشفته و ناموفق برای حفظ آن خارج کند، در حالی که از فروپاشی داخلی جلوگیری کرده و مقدار معیاری از «عظمت» فرانسه را حفظ نماید، آنگاه رئیسجمهور آمریکا مطمئناً میتوانست کار مشابهی انجام دهد. نیکسون و کیسینجر در جستجوی صلحی شرافتمندانه، ترکیبی حسابشده از «چماق و هویج» را در برابر متحدان و دشمنان بهکار گرفتند. آنها در احیای صلح در ویتنام و سراسر شبهجزیرهٔ هندوچین شکست خوردند — و بهشکلی فاجعهبار. اما نمیتوان انکار کرد که آنها با پایان دادن به پروژهٔ نظامی سرگردان آمریکا بدون اعتراف رسمی و قانونی به شکست، کسب امتیازات معنادار از همتایان خود در هانوی که بههمان اندازه زیرک، خودپسند و سنگدل بودند، و پشتیبانی از تیو تا دولت و نیروهای مسلح او بتوانند برای نبرد دیگری زنده بمانند، مقدار اندکی از اعتبار ملی را نجات دادند.
در نگاه به گذشته، نیکسون و کیسینجر یک زوج توانمند، زیرک و عاقل تشکیل میدادند که زیرکی دیپلماتیکشان تنها با ظرفیت آنها برای سنگدلی، تمایل به خودبرتربینی و بیتفاوتی نسبت به رنج انسانی برابری میکرد. مسلماً، نیکسون میتوانست در اولین سال ریاستجمهوری خود با هانوی به توافق برسد، اما نه بدون تسلیم — خروج «بیقیدوشرط» — و قطع تمام روابط با متحدان ویتنامی خود، یا بهطور مؤثر رها کردن آنها. این تنها مبنای قابلقبول هانوی برای یک راهحل تا اکتبر ۱۹۷۲ باقی ماند. همه چیز دیگر جزییات بود. با در نظر گرفتن عاملیت و انعطافناپذیری هر دو طرف ویتنامی، که محققان و تحلیلگران آمریکایی بهندرت این کار را میکنند، نیکسون و کیسینجر در فرایند صلح عملکرد نسبتاً خوبی داشتند. رنجهای آنها بیثمر بود، اما این آنها را کمآموزندهتر نمیکند. در واقع، چیزهای زیادی برای یادگیری از محاسبات و رویههای دیپلماتیک آنها وجود دارد.
پیش از همه، نیکسون و کیسینجر درک میکردند که اعتبار، ارزی مهم در روابط بینالملل و در مذاکرات پرمخاطره ضروری است. نیکسون بنابراین اقدام را به گفتگو ترجیح میداد. او از اظهارات عمومی بزرگ و خودپسندانه پرهیز میکرد. در عوض، سیاستهایی را با دقت و تأمل اجرا میکرد. او ماهیت ظریف دیپلماسی پرمخاطره را درک میکرد و بنابراین آن را بهصورت پنهانی یا محرمانه انجام میداد. او با شوروی و چینیها — در ابتدا با چین بهکلی محرمانه — نه برای کسب امتیاز سیاسی در داخل، بلکه برای افزایش فشار بر هانوی برای مذاکرهٔ جدی، وارد تعامل شد. او مدام تهدید به بمباران شدید ویتنام شمالی نمیکرد و هر بار عقبنشینی نمینمود. او این کار را دو بار انجام داد و هر دو بار به قول خود عمل کرد، که مایهٔ حیرت مقامات کمونیست ویتنام و خوشحالی رژیم تیو بود. و کیسینجر نه ۴۰ بار، بلکه یک بار اعلام کرد «صلح در دسترس است». رهبران ویتنام شمالی از نیکسون و کیسینجر متنفر بودند، همانطور که یکی از اعضای هیأت هانوی در مذاکرات پنهانی پاریس یک بار به من گفت، اما مطمئناً به آنها احترام میگذاشتند.
هیچیک از اینها را نمیتوان دربارهٔ دولت رئیسجمهور دونالد ترامپ و نحوهٔ مدیریت مذاکرات با تهران گفت. در واقع، تضاد آشکاری بین دیپلماسی نیکسون و کیسینجر و دیپلماسی تیم اجرایی فعلی وجود دارد. ترامپ و همراهانش ممکن است باور داشته باشند که حملات هوایی و موشکی به رژیم ایران آسیب زده و آن را مرعوب کرده است، اما این حملات بهوضوح در ایجاد اهرم دیپلماتیکی که آنها بهدنبال آن بودند، ناکام ماند، برخلاف کمپینهای هوایی لاینبکر و لاینبکر دوم نیکسون علیه ویتنام شمالی در سال ۱۹۷۲. اساساً، دولت ترامپ از نظر دیپلماتیک با مشکل مواجه شده است، زیرا بخش بزرگی از اعتبار خود را با سخنان تند و رفتارهای نمایشی که چیزی جز سخن و رفتار نمایشی نبود، از بین برده است. تهدیدهای مکرر به نابودی تمدنی و انواع دیگر نابودی که همواره با بیعملی همراه میشوند، اثربخشی خود را از دست میدهند. این تهدیدها همراه با اظهارات عمومی که با سیاست و گاه با خود واقعیت در تناقض است، بهطور جبرانناپذیری به حیثیت یک ملت و توانایی آن برای هدایت موفقیتآمیز در آبهای خائنانهٔ نظام بینالملل آسیب میزند.
انجام دیپلماسی از طریق کانالهای پنهانی معایب خود را دارد، اما بهتر از انجام آن در یک پلتفرم رسانهٔ اجتماعی است. همچنین تکیه بر دیپلماتهای کارکشته به جای وفاداران بیتجربه مفید است. تفاهمنامهٔ ۱۴ مادهای که در ۱۷ ژوئن رونمایی شد، از نظر لحن و محتوا بهطور وهمآوری یادآور موافقتنامهٔ پاریس است. این تفاهمنامه اساساً یک ترتیب آتشبس است که خواستار پایان فوری عملیات نظامی آمریکا و متحدانش (اسرائیل) در منطقه است. این تفاهمنامه وعدهٔ کمک «بازسازی» — در واقع، غرامت — به مبلغ «حداقل ۳۰۰ میلیارد دلار» به دشمن میدهد که بیش از ۱۰ برابر مبلغی است که نیکسون بهطور پنهانی به هانوی قول داد (به دلار امروز). این تفاهمنامه چارچوبی برای دستیابی به صلح پایدار فراهم میکند، اما خود صلح را بهدست نمیدهد. و مشکلترین نکته، درست مانند موافقتنامهٔ پاریس، هیچیک از اختلافات و ناسازگاریهای موجود در قلب مناقشه را حل نمیکند. در عوض، دور جدیدی از مذاکرات را برای دستیابی به یک «توافق نهایی» در مورد مسائل اساسی تعیین میکند — در این مورد، «ادارهٔ آینده و خدمات دریایی در تنگهٔ هرمز» و سرنوشت برنامهٔ غنیسازی هستهای ایران — ظرف ۶۰ روز (قابل تمدید) به جای ۹۰ روز در فرمول پاریس.
با فرض برابری سایر شرایط، تفاهمنامه نشاندهندهٔ هیچ پیروزی برای ایالات متحده نیست. این تفاهمنامه یک «پیروزی بزرگ» برای ایالات متحده نیست، چه رسد به یک «تسلیم بیقیدوشرط» از سوی ایران. در عوض، این تفاهمنامه برنامهریزی و مدیریت نادرست جنگ توسط دولت ترامپ و دیپلماسی ناشیانهٔ آن برای پایان دادن به آن را تأیید میکند. این یک اقدام موقت، یک راهحل حفظ ظاهر است. از تسلیم جلوگیری کرده و تحقیر را پنهان میسازد. پوشش سیاسی برای یک عقبنشینی راهبردی فراهم میآورد. به عبارت دیگر، تمام کارکردهای موافقتنامهٔ پاریس، که زادهٔ یک جنگ باخته بود، را ایفا میکند.
یک رمپ خروج از یک جنگ در حال تشدید و نامحبوب در داخل، مسلماً بهتر از تشدید بیشتر است. بهطور مشابه، بازگشایی نامحدود تنگهٔ هرمز — اگر اتفاق بیفتد — و نابودی نسبی تواناییهای نظامی ایران — تا زمانی که تهران آنها را بازسازی کند — مزایایی دارند. اما این با تأمل، تسلی خاطر چندانی نیست. اگر چیزی باشد، این یک بازگشت سرمایهٔ پرهزینه در پرتو بهای خون و بهویژه ثروت برای ایالات متحده و فقدان سودهای قابلاجرا است.
تضمینهای خصوصی نیکسون برای جلب پایبندی از متحدان و دشمنان، بههمان اندازه ملموس بودند که صریح. مشکلات داخلی که منجر به استعفای او شد، در نهایت آنها را بیارزش کرد، با این حال سوابق مستند نشان میدهد که او برای مدتی آمادهٔ اقدام بر اساس آنها بود. مهمتر این که، این تضمینها کاملاً با سبک دیپلماتیک او همخوانی داشت و بخشی جداییناپذیر از راهبرد صلح او را تشکیل میداد. آنها قول او، تضمینهای شخصی خود او بودند که بر روی کاغذ واقعی نوشته شده بودند، و با سابقهای از عمل به آن قول و وفا به تهدیدها و وعدهها تقویت میشدند. هانوی و سایگون این را درک میکردند.
تفاهمهای فرعی با ایران نیز وجود دارد، همانطور که معاون رئیسجمهور، جی. دی. ونس، اذعان کرده است، اما مکتوب نیستند. یک راهحل که شرایط اصلی آن بهطور مختلف مبهم، اعلامی و پنهانی است، دقیقاً تعریف یک چارچوب — و یک چارچوب ضعیف — را تشکیل میدهد که بهعنوان یک «توافق» خودنمایی میکند. این همچنین با ادعای خود دولت مبنی بر اینکه «شفافترین دولت در تاریخ» است، در تناقض است. چنین کاستیهایی، بهعلاوه این واقعیت که شرایط عمومی کاملاً به نفع طرف مقابل است، به تفاوت مهم دیگری در شایستگی و منطق اشاره دارد.
برخلاف نیکسون، استفادهٔ ترامپ از چشمانداز حملات هوایی مجدد برای تشویق پایبندی به تفاهمنامه، توخالی بهنظر میرسد. تهدیدهای توخالی و وعدههای شکسته، اعتبار او را بهطور چشمگیری فرسایش داده است. علاوه بر این، بلوفهای مکرر بهوضوح نشان داده است که او احتمالاً عملیات نظامی را از سر نمیگیرد، مگر اینکه ایران تفاهمنامه را بدون دلیل آشکارا نقض کند. رئیسجمهور فعلی بهوضوح توسط فقدان حمایت داخلی از جنگ خود، حتی بیشتر از نیکسون، فلج شده است. سخنان نخستوزیر ویتنام شمالی، فام وان دونگ، خطاب به جرالد فورد در سال ۱۹۷۴، هرچند اغراقآمیز بود، بنبستی را که ترامپ برای خود ایجاد کرده است، به تصویر میکشد: «او ضعیفترین رئیسجمهور تاریخ آمریکاست… حتی اگر به او آبنبات بدهید، جرأت نمیکند دوباره در ویتنام مداخله کند.»
ترامپ بهطور عملی ایران را بمباران کرد تا مذاکرات برای یک پیمان نهایی جامع را آغاز کند، از همان نوعی که رئیسجمهور باراک اوباما در سال ۲۰۱۵ با برنامهٔ جامع اقدام مشترک نهایی کرد و خود ترامپ آن را لغو نمود. کنایهٔ نهایی این است که ترامپ بخش زیادی از استدلال خود را علیه برنامهٔ جامع اقدام مشترک بر این اتهام بنا کرد که این برنامه، پیمانهای فاشنشده با ایران را پنهان میکند. در تحلیل نهایی، او رفتاری را پذیرفته است که زمانی محکوم میکرد، برای همان اهداف: فرار از نظارت و انتقاد عمومی.
نیکسون جنگ ویتنام را به ارث برد؛ ترامپ داوطلبانه وارد مناقشهٔ ایران شد به دلایلی که به همان اندازه نامشخص هستند که مورد مناقشه. بر اساس روایت رسمی، این آخرین جنگ ظاهراً با هدف «حذف برنامههای موشکهای بالستیک و هستهای ایران» انجام شد. اگر واقعاً چنین بود، تفاهمنامه اقرار به شکست است. موافقتنامهٔ پاریس گواه بر لجاجت، صبر و وسواس نیکسون در حفظ مقدار معیاری از حیثیت ملی در شرایط بسیار نامطلوب و دشوار است. در مقابل، تفاهمنامه منعکسکنندهٔ محدودیتهای عزم ترامپ و میزان تأثیرپذیری او از فشارهای عمومی، کنگره، متحدان و اقتصادی است.
ترامپ از دیرباز با نیکسون مقایسه شده است، و گاه بهنظر میرسد حتی حالت «دیوانه» او را پذیرفته است. اما این حالت ناشی از شخصیت متغیر اوست، نه یک راهبرد کلان منسجم و منطقی. وقتی نوبت به اعمال رهبری قاطع، توانمند و مصمم و انجام دیپلماسی در همین راستا میرسد، ترامپ در مقابل نیکسون قابل قیاس نیست. نیکسون — نه رونالد ریگان — همین حالا باید «در قبر خود بغلتد».
و سپس اسرائیل وجود دارد. مانند ویتنام جنوبی در طول جنگ ویتنام، این کشور نیز برگهای مهمی در اختیار دارد، شاید مهمترین آنها. اورشلیم در حال حاضر هیچ علاقهای به یک راهحل سازشآمیز نشان نمیدهد، درست مانند سایگون در آن زمان، زیرا آن نیز دشمن را تهدیدی وجودی پایدار میداند که با آتشبس کاهش نیافته است. همانطور که نیکسون ویتنام جنوبی را از فرایند تصمیمگیری با هانوی حذف کرد — که شاید بزرگترین شکست دیپلماتیک او بود — ترامپ نیز تفاهمنامه را پشت سر اسرائیل مذاکره کرده است. در نهایت، این حذف، کارشکنی سایگون را توجیه کرد که بهنوبهٔ خود بهطرز قابلتوجهی به ازسرگیری سریع خصومتها در ویتنام کمک کرد، در حالی که محدودیتهای نفوذ آمریکا بر متحدان خود را نیز نشان داد. ممکن است امروز نیز همین وضعیت رخ دهد و تمام این رفتوبرگشتهای دیپلماتیک را بیاثر کند. در حال حاضر، اورشلیم مکرراً به اهدافی در داخل لبنان حمله کرده است که هم از نظر متن و هم از نظر روح تفاهمنامه نقض محسوب میشود.
در مورد مناقشات مسلحانهٔ اخیر، تاریخ با ایالات متحده مهربان نبوده است. جنگهای بزرگی که این کشور از سال ۱۹۴۵ به راه انداخته، تقریباً همواره از جاهطلبیها و انتظارات ریاستجمهوری کوتاه آمده است — گاه بهشکل چشمگیری. داشتن و بهکارگیری مکرر گرانقیمتترین، پیشرفتهترین و مخربترین نیروی نظامی جهان، به توانایی برای تغییر آسان و موفقیتآمیز رفتار «بازیگران بد» بینالمللی تبدیل نشده است. تاریخ گاهی درسهای ارزشمندی به ما میدهد، هرچند دردناک باشند. متأسفانه، ترامپ و تیمش انتخاب کردهاند که آنها را نادیده بگیرند.
پیر اسلن، کرسی دوایت ای. استنفورد در تاریخ روابط خارجی ایالات متحده در دانشگاه ایالتی سندیگو را بر عهده دارد. او به زبان ویتنامی مسلط است و بیش از سه دهه است که جنگ ویتنام را بر اساس منابع آرشیوی آمریکایی، فرانسوی و ویتنامی مطالعه کرده است. آخرین کتاب او با عنوان «جنگ آمریکایی ویتنام: تاریخچهای نوین» (۲۰۲۴) منتشر شده است.









