نویسندگان: ماکسیمیلیان کِی. برمر و کلی اِی. گریکو
منبع: وبسایت «بریکینگ دیفنس»
تاریخ انتشار: ژوئیه ۲۰۲۶
ایالات متحده با برنامهای دقیق برای جنگی ویرانگر وارد مناقشه شد، اما برنامهای جدی برای جنگ اختلالافکنانهٔ ایران نداشت. در خلال چهار ماه از آغاز حملات ایالات متحده به ایران، شش هفته از فشردهترین کارزار هوایی از زمان آغاز عملیات «شوک و هیبت» در حمله به عراق به چشم میخورد. با این حال، توافق حاصله، که هنوز در حال مذاکرات نهایی است، در بهترین حالت بهنظر میرسد که به نتیجهای مساوی منجر شده و از بسیاری جهات به نفع ایران تمام شده است. تهدید به ازسرگیری بمبارانها، آنگونه که رئیسجمهور دونالد ترامپ چندین بار انجام داده است، نشان از درک نادرست از علت این وضعیت دارد. ایالات متحده بهطور همزمان درگیر دو جنگ هوایی بود — یکی جنگ ویرانگری و دیگری جنگ اختلالافکنی — و در جنگی که اهمیت بیشتری داشت، شکست خورد.
جنگ اول — جنگ هوایی ویرانگر — بر این محور متمرکز بود که ایالات متحده و اسرائیل حریم هوایی فراز ایران را تصرف کرده و از آن برای انجام حملات در مقیاس وسیع بهرهبرداری کنند. در ارتفاع بالای بیست هزار پا، جایی که هواپیماهای رادارگریز و مهمات هدایتشوندهٔ دقیق تعیینکنندهٔ نتایج هستند، نیروی نظامی ایالات متحده دقیقاً مطابق با طراحی خود عمل کرد. این نیرو بر مناطق وسیعی از جنوب و غرب ایران برتری هوایی بهدست آورد، پدافند هوایی را تضعیف کرد، بخش بزرگی از نیروی دریایی سنتی ایران را غرق نمود، و عناصری از توانمندیهای موشکی و پهپادی آن را آسیب رساند. جنگ ویرانگری بر اساس تعداد اهداف اصابتکرده و توانمندیهای نابودشده سنجیده میشد. بر اساس این معیارها، ایالات متحده پیروز شد.
با این حال، ایران موفق شد تنگهٔ هرمز را عملاً بسته نگه دارد. جنگ هوایی دوم — جنگی نه از جنس ویرانگری، بلکه از جنس اختلالافکنی که هزینههای روانی و اقتصادی را تا زمانی که جنگ از نظر سیاسی غیرقابلتحمل شود، تحمیل میکند — تعیینکنندهٔ نهایی بود. از نخستین روز این مناقشه، پهپادها و موشکهای ایران نه برای جلوگیری از برتری هوایی آمریکا بر فراز تهران، بلکه برای بیاهمیت جلوه دادن آن، هدفگیری شده بودند. تهران با واگذاری عملاً ارتفاعهای بالاتر، تلاش نظامی خود را به سمت پایین، به «حاشیهٔ هوایی» — یعنی حریم هوایی در ارتفاع پایین — بر فراز تنگهٔ هرمز و پیرامون آن سوق داد، جایی که پهپادها و موشکهای ارزانقیمت ثابت کردند که برای تبدیل مهمترین گلوگاه انرژی جهان به منطقهای پرخطر و خطرناک برای تردد، هم برای کشتیهای تجاری و هم برای نیروی دریایی ایالات متحده، کافی هستند.
بهعبارت دیگر: ایران نیازی به پیروزی در جنگ ویرانگری نداشت. تنها نیاز آن این بود که پیروزی در آن جنگ را برای ایالات متحده بیارزش جلوه دهد. راهبرد تهران بر یک عدمتقارن ساده استوار بود: جمعیتها ویرانی حاد را بهتر از ناراحتی مزمن و فزاینده تحمل میکنند. برای ایران که جنگی وجودی را میجنگید، ویرانی چیزی بود که باید تحمل میشد — رهبران و ژنرالهای شهید، پایگاههای هوایی بمبارانشده و کشتیهای غرقشده تنها عزم رژیم را استوارتر کردند. برای ایالات متحده که منافع محدودتری در خطر داشت، ناراحتی چیزی بود که باید از آن گریخت.
هنگامی که نیروی هوایی آمریکا در گشودن گلوگاهی که توسط نیروی هوایی ایران بسته شده بود، ناکام ماند، ایالات متحده کارزار گستردهتری از فشار اقتصادی را آغاز کرد. محاصرهٔ دریایی صادرات نفت ایران با هدف اعمال فشار متقابل بر اقتصاد تهران و دستیابی به اهرم فشاری که جنگ هوایی ویرانگر به آن دست نیافته بود، صورت گرفت. اما محاصره به رقابتی بر سر افق زمانی تبدیل شد و ایالات متحده در موقعیتی نبود که بتواند در آن پیروز شود. ارزیابیهای اطلاعاتی به این نتیجه رسیدند که ایران میتواند محاصره را دستکم نود تا صد و بیست روز، اگر نه بیشتر، تحمل کند، در حالی که فشارهای سیاسی و اقتصادی — از مصرفکنندگان آمریکایی که شاهد افزایش قیمت بنزین بودند، دولتهای اروپایی و آسیایی که هزینههای آن را برای اقتصاد خود محاسبه میکردند، و دولتهای حاشیهٔ خلیجفارس که مخفیانه از واشنگتن میپرسیدند این وضعیت تا کی ادامه خواهد یافت — بهطور مداوم در حال افزایش بود.
سلاح اولیهٔ اختلالافکنی ایران، پهپاد «شاهد» بود. این پهپادها با استانداردهای آمریکایی بهسختی قابلتوجه هستند؛ کند، کمارتفاع، بهراحتی سرنگونشونده، و دهها هزار دلار قیمت دارند تا صدها میلیون. با این حال، این پهپادها تأسیسات راداری و مراکز فرماندهی و کنترل بسیار گرانقیمتتری را نابود کردند، تولید نفت را مختل ساختند، و به بنادر و پایگاههای هوایی در سراسر منطقه حمله کردند. ایران بهطور تصادفی به این رویکرد دست نیافت. این کشور سالها این روش را از طریق حملات حوثیها در دریای سرخ و عملیات شبهنظامیان در عراق آزمایش و اصلاح کرد — و آموخت که چگونه سیستمهای ارزان و یکبارمصرف میتوانند هزینههای نامتناسبی را تحمیل کنند. ایران زمانی که این پهپادها را در اختیار روسیه قرار داد، شاهد اثبات ارزش پهپادهای بیستهزار دلاری بود. تا زمان آغاز این مناقشه، ایران از قبل میدانست که چه چیزی مؤثر است.
این تهدید، نیروهای آمریکایی را به عقب راند — و این خود معیاری برای موفقیت ایران بود. در سال ۲۰۰۳، بخش عمدهای از هواپیماهای رزمی و پشتیبانی ایالات متحده در کویت، قطر، امارات متحدهٔ عربی، بحرین و عربستان سعودی مستقر بودند، در حالی که ناوهای هواپیمابر از دریای مدیترانه و خلیجفارس عملیات میکردند. این وضعیت در جریان این جنگ علیه ایران تغییر کرده است. تهدید حملات ایران، مرکز عملیات هوایی ترکیبی را از پایگاه هوایی «العدید» به عقب راند، در حالی که ناوهای هواپیمابر، جنگندههای رادارگریز و نفتکشها بهطور فزاینده به اسرائیل، اردن و دریای عرب عقب رانده شدند. ایالات متحده همچنان میتوانست از آن فواصل به اهداف در سراسر ایران حمله کند. اما آنچه نمیتوانست از آن فواصل انجام دهد، گشتزنی در یک تنگهٔ بیستویکمایلی بود. باز نگه داشتن خطوط کشتیرانی نیازمند پوشش مستمر و نزدیک است — نیروهایی که بهقدری نزدیک مستقر شدهاند که بتوانند پیش از رسیدن تهدید، آن را شناسایی و پاسخ دهند. پهپادی که از ساحل ایران پرتاب میشود، میتواند در عرض چند دقیقه به یک نفتکش برسد. نیروی نظامی ایالات متحده برای جنگ اختلالافکنی آماده نشده است. پر کردن این شکاف نیازمند قابلیتهایی است که ایالات متحده بهطور سیستماتیک آنها را کماهمیت جلوه داده یا هرگز توسعه نداده است، از جمله هواپیماهایی با محفظههای مهمات بزرگ که برای مدت طولانی در ارتفاع نسبتاً پایین در گشتزنی باقی میمانند، پدافند هوایی متحرک، و سلاحهای تولید انبوه برای دفاع از کشتیها در برابر پهپادها و موشکهای ورودی. اینها دقیقاً قابلیتهایی هستند که جنگ اختلالافکنی ایران ایجاب میکرد. اینها دقیقاً همان چیزهایی هستند که ایالات متحده نتوانست در مقیاس وسیع به کار گیرد.
هر روزی که تنگه بسته میماند، استدلال ایران را در مورد اینکه کدام جنگ هوایی اهمیت دارد، تقویت میکرد. بیمهٔ ریسک جنگی برای تردد عملاً از بین رفت و صدها کشتی در خلیجفارس سرگردان ماندند. قدرتمندترین نیروی نظامی جهان میتوانست به اهداف در سراسر ایران حمله کند، اما نمیتوانست ایمنی یکی از مهمترین آبراههای جهان را تضمین کند. ایران راهی برای دستیابی به تأثیر جهانی با سلاحهای محلی یافته بود. این درس اصلی این مناقشه است. دههها انتخابهای تأمین مالی که برای جنگ ویرانگری بهینه شدهاند — حملات دوربرد دقیق، رادارگریزی، و توانایی از کار انداختن پدافند هوایی یکپارچه از فاصله دور — شکافی در توانایی ایالات متحده برای انجام نبرد نزدیک و فرسایشی ایجاد کرده است. آنچه ایالات متحده فاقد آن است، توانایی تولید تعداد زیادی سیستمهای ارزانقیمت در نزدیکی سطح زمین است، جایی که ماندگاری و تعدد مهمتر از بقاپذیری و برد هستند. برنامه «لوکاس» — که کپیای از طرح «شاهد» ایران است — جهتگیری درستی را نشان میدهد، اما قراردادی سیمیلیوندلاری که صدها پهپاد تولید میکند، هنوز ایالات متحده را در برابر دشمنانی مانند ایران که دهها هزار پهپاد تولید میکنند، نابرابر باقی میگذارد. رفع این مشکل به معنای اولویتدهی به انتخابهای تأمین مالی است که پنتاگون در برابر آنها مقاومت کرده است: پهپادهای با زمان گشتزنی طولانی، سکوهای با محفظههای مهمات عمیق، پدافند هوایی متحرک، و رهگیرهای تولید انبوه که بهقدری ارزان باشند که بتوان آنها را در مقیاس وسیع به کار گرفت. اما مشکل عمیقتر، مفهومی است. ایالات متحده با برنامهای دقیق برای جنگ ویرانگری و هیچ برنامهٔ جدی برای جنگ اختلالافکنی وارد این مناقشه شد. به موشکها و پهپادهای ایران بهعنوان مزاحمتی نگاه شد که باید در حالی که کارزار اصلی در ارتفاع بالاتر ادامه داشت، مدیریت شود. این اشتباه محاسباتی، برتری هوایی بر فراز تهران را ایجاد کرد، اما در شکست دادن دشمن در جایی که واقعاً اهمیت داشت، ناکام ماند. بار دیگر نیز تفاوتی نخواهد کرد مگر اینکه جنگیدن در جنگ اختلالافکنی بهعنوان بخشی از سناریوی برنامهریزی اولیه در نظر گرفته شود، نه یک فکر بعدی نسبت به جنگی که پنتاگون ترجیح میدهد بجنگد.
چارچوب توافقی که اکنون در حال تدوین است، معیاری است از اینکه کدام جنگ هوایی اهمیت بیشتری داشت. تهدید ترامپ مبنی بر اینکه ایران را «بسیار شدیدتر از قبل، فقط سختتر» خواهد زد، اصل مطلب را درک نمیکند. کارزار هوایی ایالات متحده بهدلیل شدت کافی شکست نخورد. بهدلیل اینکه جنگ هوایی را که نتیجه را تعیین نمیکرد، در اولویت قرار داد، شکست خورد. بمبهای بیشتر در جنگی که اهمیت داشت، پیروزی به همراه نخواهد داشت. پرسش هرگز این نبود که چه کسی بر آسمان تهران تسلط دارد. همیشه این بود که چه کسی در جنگ اختلالافکنی در زیر آن پیروز میشود.
ماکسیمیلیان کِی. برمر، سرهنگ بازنشستهٔ نیروی هوایی ایالات متحده، عضو غیرمقیم برنامهٔ بازاندیشی در راهبرد کلان ایالات متحده در مرکز «استیمسون» و رئیس بخش مهندسی مأموریت و راهبرد در گروه «آتروپوس» است. کلی اِی. گریکو، عضو ارشد برنامهٔ بازاندیشی در راهبرد کلان ایالات متحده در مرکز «استیمسون» و استاد مدعو در مرکز مطالعات امنیتی دانشگاه جورجتاون است.










